چشمانش را باز کرد و بست همه امده بودند بغیر از انکه منتظرش بود .

شاید ته دلش رخصتی خواست برا فرصت گرفتن برای انتظار کشیدن از انکه احظارش کرده بود شاید بیاید اما فرصتی نداشت.

دوباره چشمانش را باز کرد اما دیگر چشمانش هم داشت از او توان دیدن را میگرفت .

در پرده ی وهم کسی را دید و چشمانش بسته شد و دیگر باز نشد

تنهایی ام را دوست می دارم

یک دم گمان مبر ... / شعری از محمد حسین ناصر یزدی

دلم از دست این دنیا

چشمانش ,باز ,انکه ,شاید ,داستان ,کوتاه ,از انکه ,بود شاید ,چشمانش را ,باز کرد ,را باز

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
motioniz crosenykde liancecess ifrectall yasegolshanc pasargad-insure melika21 vafel zibaserver linklabestruff