8barg



تنهایی من را به غارت می برد این عشق

ای عشق من تنهایی ام را دوست می دارم

قلب ازمن بودن کنارت حسرتی دارد

من زخم خوردم باخودم حس ستم دارم

بودن کنار تو شبیه درد پاییز است

من برگ های زرد قلبم را نمی خواهم

دیوانه ام با بازی حسرت چکارم من ؟

عشقی نمی خوام فقط تنهایی ام را دوستدارم من




علیرضا آیت اللهی
در آخرین كلاس دوستانی با التفات بسیار بیش از حد پیشنهاد می كردند كه در این << روز شعر و ادب فارسی >> ، << شعر>> ی از خودم نقل كنم .اما تا اولین محصلین كلاس شعر و شاعری ، چون محمد حسین ناصر یزدی ، هستند رسم << ادب >> نیست كه اشعاری از بنده و امثال بنده تقدیم حضورتان شود ؛ پس :

از : محمد حسین ناصر

یكدم گمان مبر زخیال تو غافلم

بنشستم ار خموش خدا داند و دلم

هرروز اشك دیده بود نقل مجلسم

هرشب شرار سینه بود شمع محفلم

گر جان ندادم از غم هجرت مرا ببخش

بد كرده ام ولی به بد خویش قائلم

مایل به وصل گل نبود هیچ بلبلی

اندازه ای كه من به وصال تو مایلم

در حبس غم نمود و زچشمم ربود خواب

از آتشی كه گشت خیالت موكلم

از بس كه من به وادی عشقت گریستم

سیلاب اشك دیده نشانیده در گلم

صد شكر ناصرا به دبستان عشق او

در آخرین كلاس من اول محصلم


دلم در عشق داغون شد

فقط احساسشو میخواست

تمام ارزوهاش مرد

همش تقصیر این دنیاست

گرفتار غم و دردم

نفهمید من دوسش دارم

تمام ارزوش این بود

برم و دست بردارم

شده دنیام همه برزخ

شده روزام همه تاریک

جوونیم گم شده انگار

دراین بیراهه باریک

فقط مرگ از خدا میخوام

بده اگه خدایی هست

نمی شنوه دعاهامو

خدایش خدایی هست

عضویت در کانال تلگرام من

@khaterehham


تمام فکر شو تکبر گرفته بود و احساس قدرت می کرد و دوست داشت مردم را به سمت خود بکشد اما برایش مهم نبود چطوری!

از راه خوب یا از راه بد شمردن مردم دیگر .

شب های محرم و صفر ورمضان میهمان کردن اما نه بخاطر خدا بلکه برای ریا ، دست بیچاره را گرفتن نه برای عزت بلکه برای منت واین تنها کار هایش نبود.

حرف حق می زد و ناحق عمل می کرد تا یه روزی یکی بخاطر ظلمش اورا به خدا سپرد

جرمش قتل بود اما نه انسان مرگ یک درخت آنهم از روی حسادت ،از روی غرور .

صاحب درخت عارض شد اما با توجه به زیرکی مرد نتوانست حرف خود را ثابت کند محکوم شناخته شد دلش شکست و پرونده اش را به دادگاه بالاتر که خدا قاضی اش بود سپرد و این بار دادگاه را برد.

وقتی مرد مغرور مشغول شکستن درخت دیگری بود ، درخت برروی سرش برگشت و خانه نشین شد تازه یادش افتاده بود که خدایی هم هست که ناظر است خواست تا به زندگی برگردد اما دیگر زمانی نداشت.

نویسنده : خاطره/اردیبهشت 93


سلامش کردم !

باور نکرد برایش آرزوی سلامتی دارم ، گفت : سلام گرگ بی طمع نیست

ته دلم خالی شد اما برای اینکه او بیش از این ناراحت نشود رفتم !

گفت : دیدی تیرت خطا رفت

فقط برگشتم و نگاهش کردم و او با نگاهی تحقیرانه بهم فهماند که ارزش عشق را نمی فهمد.


شعر در ادامه مطلب .

طواف اشک هایم با تو پیداست

نگاه دست هایم با تو پیداست
به رنگ آبی عشق تو سوگند
تمنای وجودم از تو پیداست
شنیدم تو بیایی سبزه دستات
بیا رنگ دل ما با تو پیداست
حضور تو یه عمری آرزو شد
ولی این آرزو هم با تو پیداست
بیا تا آرزو رونق بگیره
بیا دنیا ما هم از تو پیداست.
تو گفتی گر کنی صبر چاره ساز است
بیا معنی صبرم از تو پیداست

وصیت پدر

بر اساس یک داستان واقعی

نویسنده : علیرضا ملکی ( خاطره )

در ادامه بخوانید .

نظر فراموش نشود.

وصیت پدر
براساس یک داستان واقعی
نویسنده : علیرضا ملکی ( خاطره )
پسری هنگام مرگ پدرش بالای سر او آمد تا آخرین وصیت های او را بشنود.
پدر گفت : پسرم من سه وصیت دارم اگر تا به امروز از من نافرمانی کرده ای اشکالی ندارد دوست دارم حداقل به این سه وصیت من عمل کنی که من خیر تو را می خواهم
اولین وصیت من به تو این است هرگاه خواستی خانه ات را تعمیر کنی از کلندون خانه ( قفل هایی چوبی که قدیم به درب خانه هامی زدند ) شروع کن.
دوم : هرگاه خواستی قمار کنی آخر شب با رئیس قمار بازان مبارزه کن.
وآخرین آن این است : هر گاه زن زیبا رویی( غیر از زن خود ) دیدی و خواستی با او جمع شوی اول صبح به دیدار آن زن برو.
پدر فوت کردو چند سالی گذشت روزی زنش به او گفت : قفل در ( همان کلندون) خراب شده و باز نمی شود ، مرد آمد و کلندون را از جای کند عامل خرابی فقط یک کلوخ بود خواست تا کلندون را دوباره سر جایش بگذارد ، گچ برای ساختن خواست اما در خانه نیافت. به تک تک همسایه ها سر زد و از آنها گچ خواست ولی باز نیافت تا روزش شب شد . شب به خانه آمد و به زنش گفت : حالا معنی حرف پدرم را می فهمم .
روز بعد مرد با هر زحمتی کلندون را درست کرد و گذشت تا یک روز که هوس قمار کرد گفت می خواهم به حرف پدر عمل کنم و آخر شب با رئیس قمار بازان قمار کنم .
شب شد او رفت و سراغ بزرگترین قمار باز را گرفتوقتی او را دیدقمار باز گفت : من الان هیچ پولی ندارم که بخواهم غمار کنم باید صبر کنی فردا من مسابقه بدهم و از دیگران ببرم بعد با تو قمار کنم
مرد به این نکته پیر برد که عاقبت قمار نیستی است و پدرش برای اینکه او را به این حقیقت برساند به او این چنین وصیت کرده.
روزی زن زیباو آراسته ای دید و به او هوس ورزید با خود گفت : این را هم می خواهم طبق حرف پدرم عمل کنم او که فرار نمی کند فردا صبح اول وقت به وصالش می رسم صبح که رفت زن زشتی را دید با چشمهای ورم کرده و حالتی عجیب طوری که از او وحشت کرد
گاهی اوقات صبر باعث بهتر دیدن می شود و این آخرین درس پدر بود.
پایان 21 / 3 / 1392

منتظر دید گاه هایتان هستیم


براساس يك داستان واقعي قديمي

نويسنده : عليرضا ملكي ( خاطره)

در شب عروسي يك زوج وقتي همه ي مهمانان رفتند عروس روبه سوي داماد كرد و گفت : من امشب به عقد تو درامدم اما قبل از اينكه با تو همبستر شوم اجازه ميخواهم تا رازي را كه در سينه ي من است براي تو بازگوكنم.

(( چند هفته ي پيش در خانه تنها بودم كه در خانه به صدا در امد به گمانم پدر يا برادر يا اشنايي ديگر است از اين رو بدون پوشش به كنار در رفتم و در را باز كردم كه ديدم يك حمال است كه برايمان بار اورده نگاه حمال به بدن من او را به هوس انداخت و به من كرد.
وقتي موضوع بر پدر و مادرم روشن شد تصميم گرفتم بچه را سقط كنم كه از عهده اش بر نيامدم . تصميم اخر را پدر ومادر گرفتند و اين بود كه من شوهر كنم و بعد از عقد اين مسئله را براي شوهر بگويم حالا من يك زن بادار هستم و مطيع تو.))
داماد نگاهي به او كرد ودر فكر فرو رفت بعد مدتي فكر كردن گفت : چون من تو را دوست دارم وماجرا را قبل از اينكه خود بدان پي ببرم برايم گفتي اين صيغه ترا بخاطر اين صداقت مي بخشم شايد از دستت بخاطر پنهان كاريت تا قبل از عقد از تو ناراحت باشم ولي ديگر اين صيغه ي عقد جاري شده و من راضي به فسق ان نيستم ازطرفي ديگر اين بچه گناهي ندارد پس فرزند تو را به فرزندي قبول ميكنم به شرط اينكه ديگر از اين موقع به بعد پاك باشي
بعد مدتي مرد هم از زن پسر دار شد و انها با پسر زن حالا دو پسر داشتند بچه ها بزرگ شدند و بالغ اما غافل از راز مادر
چند سالي گذشت و پدر فوت كرد و دعواي ارث ميان انها بالا گرفت پسر بزرگتر ( پسر زن ) مدعي بود چون او بزرگ تر است ميراث بيشتري دارد اما پسر كوچكتر كه از خون پدر بود نظرش بر سهم مساوي بود انقدر جدل ها شد كه كار بر محكمه كشيد و هردو نزد قاضي رفتند . قاضي وقتي از پس غرور پسر بزرگ بر نيامد حكم به نبش قبر داد او گفت (قاضی): اسم وارثي كه از او ارث ميبرد روي دست پدر نقش بسته
پسر بزرگ تصميم گرفت كه قبر را بشكافد و اسم خود را در دست پدر ببيند اما پسر كوچكتر طرف مخالفت گرفت وگفت : من از حق خود مي گذرم به شرط اينكه قبر باز نشود پسر بزرگ گفت : نه من بايد قبررا بشكافم من نياز به صدقه تو ندارم ميخواهم قبر شكافته شود و اسم خود را بر دست پدر ببينم تا به تو ثابت كنم كه من ميراث دار پدرم.
باز دعوا سر گرفت اين بار قاضي در حضور پسران مادر انها را خواست قاضي روبسوي مادر كرد و گفت : براي من روشن است كه كدام فرزند واقعي ان پدر است پس تو هر چه ميداني بگو تا بر پسرانت هم ثابت شود
مادر همه ي ماجرا را گفت از از مرد حمال تا زندگيش با شوهرش و اين كه پسر كوچكتر كه حرمت پدر را داشت فرزند ان پدر و پسر بزرگتر فرزند ان مرد حمال است
قاضي گفت : فرزند واقعي حتي به قبر پدر و مادر خود هتك حرمت نمي كند
نظر فراموش نشود
با ارائه ی نظرات خود ما را در بهبود و بالا بردن سطح وبلاگ یاری کنید

من از دست چشاي تو دوباره عشق مي بازم

دوباره عاشقت ميشم بهانه هاتو مي شناسم
دوباره عاشقت ميشم چشام بازم گواهي داد
گناه من شايد اين نيست تقاص اشتباهي داد
دلم درگير قلبي شد كه ازجنس نفس هامه
دوباره عشق ميبازم به دستي كه تو دستامه
چرا گرمي دستاتو زدست من نميگيري
ميترسم عاشقت باشم بگي بازم داري ميري
دوباره عاشقت ميشم ميخوام باور كني هستم
مي خوام اين بار اين عشق و نگيري ديگه از دستم
ميدونم بد بودم اما تقاص كار من اين نيست
بمون اين بهترين راهه اگر اين عشق اجباريست
ميخوام باز عاشقت باشم ميخوام اينو بدوني تو
تقاص كار من اينه بايد پيشم بموني تو
براي اخرين باره كه بازم عاشقت ميشم
رفاقت كار اين عشقه دوباره عاشقت ميشم

كوله باري دارم از تحمل خالي

و در اين عصر عجيب عشق ها تو خالي
من در اين عصر عجيب در پي خاطره ام
خاطراتي ازعشق در پي زندگيم
ياد سهراب بخير كه ميان شعرش
حرفي از خاطره هاست
با همان حالت شعر زندگي پا بر جاست
ياد سهراب بخير كه هميشه مي گفت
((تا شقايق زنده است زندگي بايد كرد))
من نمازم خاليست از ارادت برعشق
اين گناهم شده است زندگي دور از عشق
باورم شايد نيست اندكي من هستم
شايد از قلب زمان خاطراتي باشد
كه مرا ياد كنند . شايد از خاطر دنيا بروم
جاي ما خالي نيست در ميان گلها
ودگر درقلبي نبود جاي ما
ياد سهراب بخير كه ميان شعرش
زندگي ميكرديم
عشق مي ورزديم
قصد لبخند گلسرخ به دل ميكرديم
جاي او خالي شد قصه ها پا بر جاست
ردپاي عشاق روي اين قبر پيداست
ياد سهراب بخير
ادامه دارد.

شعر را در ادامه مطلب بخوانید.

ديگر پشيمان نيستم شايد دلم همراه اوست

اين راه ناهموار دل اين عشق هم ازان اوست
ديگر پشيمان نيستم در راه عشق افتاده ام
گر چه جدا گشتم از ان من جان به عشقم داده ام
ديگر پشيمان نيستم اين زندگي يك خاطره است
ديواربين قلب منبا او فقط يك پنجره است
من حسرت ديدار عشقم به گور ميبرم
اين ارزوي من نبود حسرت به گور ميبرم
ديگر پشيمان نيستم دنيا همه يك رنگ شده
شايد براي ديدنش قلبم باز دل تنگ شده
در خاطرات تلخ او من غرق باران مي شدم
ان شب پي تبريك عشق از خود پشيمان مي شدم
ان شب دلم دلخور از ان تبريك بي جا بود و بس
حالا شباي من گرفت رنگي شبيه يك قفس
ديگر پشيمان نيستم شايد سفر كوتاه شد
شايد پشيماني من بهتر ز اشك و اه شد

حرفهايي دارم

شايد از دل تنگي است

شايد از باور من

اين زمينزيبا نيست

غصه هايي دارم

كه جدايي ز دلم ممكن نيست

اسمان قلبم

انگاري تا به قيامت ابريست

جاي ما اينجا نيست

كوله بارم بسته است

بايد از اين غم خاكي بروم

در قلبم بسته است

تا نباشد عشقي

كه شود معبر من

تا نباشد حبي

كه شود باعث برگشتن من

اي هواي دل من بازكن اين راز سفر

كه دلم باز نگويد كه برگشتي هست


حرفهایی دارم .

از نگاهم پیداست

فرصتم کافی نیست

زندگی پا بر جاست

جای من اینجا نیست

در زمین خاکی

در هوای نمناک

با دل از غم حاکی

می توانم باشم

زندگی خالی نیست

عشق ها پا بر جاست

جای ما اینجا نیست

حرفهایی دارم .

شاید از قلبم نیست

تا بماند عشقی

که دلش با ما نیست


چشمانش را باز کرد و بست همه امده بودند بغیر از انکه منتظرش بود .

شاید ته دلش رخصتی خواست برا فرصت گرفتن برای انتظار کشیدن از انکه احظارش کرده بود شاید بیاید اما فرصتی نداشت.

دوباره چشمانش را باز کرد اما دیگر چشمانش هم داشت از او توان دیدن را میگرفت .

در پرده ی وهم کسی را دید و چشمانش بسته شد و دیگر باز نشد


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
powdenisbi shakhsarantc susbackpferpo googledigitalmarketing goleka setakit lavazemkhanegi1 zpprluinc5 golbonegareh arad15